عصر ایران - به یاد عزیزانی که در دی ماه خونین 1404 از میان ما رخت بربستند، دقایقی را با صدای آسمانی مرحوم محمدرضا شجریان و شعرهایی ماندگار از خداوندگار ادب فارسی، سعدی شیرازی و زنده یاد هوشنگ ابتهاج (سایه) همنوا می شویم، خاصه آنجا که سعدی می گوید:
هر که بپرسد «ای فلان! حال دلت چگونه شد؟»
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
گو این که سعدی بزرگ، 700 سال پیش، حال دل امروز را به شعری ماندگار بیان کرده است.
*شعر اول از ابتهاج
بر آستان تو دل پایمال صد دردست
ببین که دست غمت بر سرم چه آوردست
هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ
که بلبلان همه زارند و برگ ها زردست
شب است و اینه خواب سپیده می بیند
بیا که روز خوش ما خیال پروردست
دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ
که صبح خنده گشا روی ازو نهان کردست
چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست
به سوز دل نفسی آتشین بر آرای عشق
که سینه ها سیه از روزگار دم سردست
غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست
که این دلیر به بازوی آن هماوردست
دلا منال و ببین هستی یگانه ی عشق
که آسمان و زمین با من و تو همدردست
ز خواب زلف سیاهت چه دم زنم که هنوز
خیال سایه پریشان ز فکر شبگردست
*شعر دوم از سعدی
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل، تا ز تو واستانمش؟
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گِردِ درِ امید تو چند به سر دوانمش؟
ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد
فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
آهِ دریغ و آبِ چشم ارچه موافق مناند
آتش عشق آنچنان نیست که وانشانمش
هر که بپرسد «ای فلان! حال دلت چگونه شد؟»
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
عمر من است زلف تو بو که دراز بینمش
جان من است لعل تو بو که به لب رسانمش
لذت وقتهای خوش قدر نداشت پیش من
گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش
نیست زمام کام دل در کف اختیار من
گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
پنجه قصد دشمنان مینرسد به خون من
وین که به لطف میکشد منع نمیتوانمش